تبليغاتX
دانشگاه-علوم قراني-مهدويت-سيره ائمه
 

در این وبلاگ مطلب جدیدی نوشته نخواهد شد

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 10:43 | لينک ثابت |

خداحافظ

همین حالابه شرطی که بفهمی تر شده چشمام

 

                                                   وداع ۸۴

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 10:41 | لينک ثابت |

 

خورشید زمان نقاب بردار            ای منجی حق شتاب بردار
آلاله ی باغ داغداران                   از چشم زمانه خواب بردار
                                    ***
دستان تو قاصد بهارند                   سرفصل کتاب انتظارند
ای منجی عشق، عاشقانت              در کوی ظهور بیقرارند
                                  ***  
بر لب عطش ظهور داریم              جان در قدمت به کف گذاریم
یا قائم آل خاتم وحی                    همواره تو را در انتظاریم
                               ***        
مولای سپیده و بهار و باران          خورشید نهان زدیده ها ادرکنی
شد کاسه صبر بیقراران لبریز         ای مهدی صاحب الزمان ادرکنی
                             ***      
ای پرتو نور ایزدی ادرکنی                 ای عطر گل محمدی ادرکنی
بر خیز و ردای سبز تشریف بپوش          وی منجی دین احمدی ادرکنی

نگارش یافته توسط محمدرضا کوزه گر کالجی  

برگرفته از سایت:
http://www.imamhossein.net
  

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 9:56 | لينک ثابت |

چه انتظار عجیبی !

تو بین منتظران هم عزیز من چه  غریبی!

عجیب تر که آسان ، نبودنت شده عادت

چه بی خیال نشسته نه کوششی نه وفایی

فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی ....!

آقاجون خودت می دونی ره گم کرده ایم پس  تو راه انتظارت چراغ راهمون باش  

 

 

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 10:58 | لينک ثابت |

فاطمه جان! آمدنت را به‏خاطر می‏آورم؛ تو را از بهشت آورده بودند. یادت می‏آید؟!
پدر، چهل روز هجران دید؛ راست می‏گویم، فاطمه جان! از خلوتِ «حرا» بپرس! و مادر، چقدر رنج کشید از زخم‏زبان‏های زنان قریش و بنی‏هاشم! و «مریم» آمد؛ و «آسیه» و «ساره» هم بودند؛ و همه اینها فقط به‏خاطر تو بود.
تو آمدی و تا واپسین روزهای زندگیِ مادر، با او بودی. آن روزهای تلخ اسارت را به‏خاطر داری؟ چشم‏های مادر، سنگین شده بود و تو در کنارش بودی. انگار تو مادر بودی و او فرزند! همان‏سان که «مادر پدر» نیز شدی و مادر فقط چند روز پیش از آزادی، پرواز کرد!
چقدر رنج کشیدی، فاطمه جان! پیش از هجرت... و چقدر محجوب بودی، آن‏گاه که به خانه علی علیه‏السلام رفتی.
و تو ـ هیچ‏گاه ـ از او چیزی نخواستی.
چقدر مظلوم بودی!
و چقدر مظلوم بودی و علی از تو هم، مظلوم‏تر.
و آن‏گاه که پدر، در بسترِ ارتحال افتاد، قلبت شکست.
هیچ‏وقت، تو را چنین غمگین ندیده بودم.
پدر که گریه‏هایت را دید، در آغوشت کشید؛ هر چند خود نیز می‏گریست! راستی! نگفتی پدر، برایت چه گفت؟
چه زود او را فراموش کردند و حرف‏هایش را! چه زود، تو را خشمگین کردند و خدا را.
آمده بودند تا علی را بِبَرند. یادت می‏آید؟ هر چند، به یاد آوردنش نیز قلبم را می‏آزارد. هر چند، هیچ‏کس نمی‏خواهد تو را به یاد بیاوَرَد، اما من شهادت می‏دهم خونِ تو را و کودک نیامده‏ات را و «فضه» نیز با من همزبانی خواهد کرد آغوشِ گرم و خونینت را.
تمامِ مظلومیت، در چشم‏های علی علیه‏السلام جمع شده بود و ریسمان، فریاد را در گلویش می‏شکست.
دیگر وقتِ نشستن نبود. انگار پیامبر بود که برخاست و از پسِ پرده ـ در مسجد مدینه ـ سخن گفت؛ برآشفت و تو ـ دیگر ـ هیچ نگفتی؛ هر چند کودکانت را در برابر دیدگان اشکبارِ علی علیه‏السلام در آغوش گرفتی؛ هر چند علی علیه‏السلام 30 سال، تنها شد؛ هر چند... .
محمد صورت و علی هیبت
زهرا علیهاالسلام ، بهارِ رسالت را در آستین داشت و گلاب ولایت، از دیدگانش فرو می‏چکید.
مرد آفرین بانویی که طنین فریادش، بت‏خانه‏ها را درهم می‏شکست و دستانِ سبز و مهربانش، بوسه‏گاه همیشه پدر گشت.
خدایش از گُل و آیینه و لبخند آفرید، تا آفریدگانش، یازده گُلِ سُرخش ببویند. بهشتی سیرتی که محمد صورت بود و علی هیبت.
«اُم اَبیها»ی عشق؛ زنده‏ترین زنان و روح مسیحای زمین و زمان که سکّان شفاعت را در روز حشر، به او سپرده‏اند. روزی که هر فریادگری، چشم به فریادرسی دوخته و دست التجا به دامنش می‏زند، تا از هول رستاخیز، رها گردد؛ که ناگهان، آفتاب عشق، تابیدن می‏گیرد.
ارمغان «هل أتی»
نام بلند و باشکوهت از ازل تا ابد، در فرهنگ آفریدگار ثبت است و القابت تا هماره برای مردان و زنان، نمود وارستگی، ایستادگی، صبر، عفت، نجابت و... همه نیکی‏ها و زیبایی‏هاست.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:19 | لينک ثابت |

قالَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ(عليه السلام): 


«إِنّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ، وَ لا ناسينَ لِذِكْرِكُمْ، وَ لَوْ لا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللاَّْواهُ، وَ اصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ. فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَ ظاهِرُونا.»:


ما در رعايت حال شما كوتاهى نمی كنيم و ياد شما را از

خاطر نبرده ايم ، كه اگر جز اين بود گرفتارى ها به شما

روى می آورد و دشمنان، شما را ريشه كن می كردند. از

خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد.

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 14:34 | لينک ثابت |

اتل متل یه بازی

متل‌ يه‌ بازي‌ - بازي‌اي‌ بچه‌گونه‌
از آقا جون‌ نشسته‌ - تا كوچولوي‌ خونه‌
اول‌ عمونشسته‌ - بعد زن‌ عمو فريده‌
بعد مامان‌ و آقاجون - بعد بابا و سعيده‌

مامان‌ بزرگ‌ كنارش‌ - بعد عمه‌ جون‌ خجسته‌
بعد هم‌ شوهر عمه‌ كه‌ - سوخته‌ كنار نشسته‌
همين‌ طوري‌ كه‌ مي‌خوند - رسيد به‌ پاي‌ باباش‌
با دست‌ روي‌ پاهاش‌ زد - تِقّي‌ صدا داد پاهاش‌

يه‌ دفعه‌ رنگش‌ پريد - پاي‌ بابا رو ناز كرد
نذاشت‌ كه‌ ورچيده‌ شه‌ - پاي‌ اونو دراز كرد


بعد دوباره‌ شروع‌ كرد - اتل‌ متل‌ روخوندش‌
با كلّي‌ داد و بيداد - آقا جونم‌ سوزوندش‌

دوباره‌ توي‌ بازي‌ - قرعه‌ به‌ بابا افتاد
نذاشت‌ بابا بسوزه‌ - با كلي‌ داد و فرياد
بازي‌ كرد و دوباره‌ - به‌ پاي‌ بابا رسيد
چشماشو بست‌ و رد شد - انگار پاهارو نديد

مامان‌ جونم‌ سوزوندش‌ - عمه‌ رو بيرون‌ انداخت‌
با قهر و با جرزني‌ - كار عمو رو هم‌ ساخت‌
زن‌ عمو هم‌ بيرون‌ رفت‌ - مامان‌ بزرگش‌ هم‌ سوخت‌
اون‌ وقت‌ بابا رو بوسيد - چشماشو به‌ پاهاش‌ دوخت‌

بعد از خودش‌ شروع‌ كرد - اتل‌ متل‌ رو خوندش‌
ولي‌ بازم‌ آخرش‌ - بدجوركي‌ جزوندش‌
نمي‌تونست‌ بخونه‌ - سعيده‌ آچين‌ واچين‌
پاي‌ بابا ورچيده‌اس‌ - تو جنگ‌ رفته‌ روي‌ مين‌

يكدفعه‌ بغضش‌ گرفت‌ - گفت‌ « تو اتل‌ متل‌هام‌
بابا ديگه‌ بازي‌ نيست‌ - تا كه‌ نسوزه‌ بابام‌«
پاهاي‌ مصنوعي‌ رو - برد با خودش‌ تو اتاق‌
محكم‌ درو بهم‌ زد - چشماشو دوختش‌ به‌ طاق‌

امشب‌ حال‌ سعيده‌ - خيلي‌ خيلي‌ خرابه‌
بازم‌ با بغض‌ و گريه‌ - ميخواد بره‌ بخوابه‌
ديگه‌ مي‌خواد وقت‌ خواب‌ - سعيده‌ عادت‌ كنه‌
جاي‌ متكّا روي‌ِ - پااستراحت‌ كنه‌


ولي‌ يه‌ روز مي‌فهمه‌ - بابا هميشه‌ برده‌
پاي‌ بابا تو جبهه‌ - شهيد شده‌، نمرده‌

 

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 10:19 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 15:47 | لينک ثابت |

کودکی با پاهای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد 

 زنی در حال عبور او را دید .او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و

 گفت : مواظب خودت باش .

 کودک پرسید : ببخشید شما خدا هستید ؟

 زن لبخند زد و گفت : نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم

کودک گفت : می دانستم که با او نسبت دارید 

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 15:43 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 15:18 | لينک ثابت |

دلم هنوزشلمچه کمیل می خواند

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 14:51 | لينک ثابت |

قرار بود لِی لِی بازی کنند ، دختر کوچولوهای محله رو می گویم ، دو به دو ولی تعدادشان 5 نفر بود ، یا باید یکی پیدا میشد و3 گروه دونفره می شدند و یا اینکه یکی کم می شد ، هرچه فکر کردند کسی را پیدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد . ده، بیست ،سی ،چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کو چولوها  افتاد ، با اخم بغضی  کرد وگفت :« اگه منو بازی ندین به بابام می گم» .

به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد یکی از دخترها  که کمی از بقیه بزرگتر بود ، رو به او کرد و گفت :« فرشته تو بازی نیستی » فرشته خیلی آرام رفت وروی پله  خانه شان نشست ودیگر هیچ نگفت ؛ دختر کوچولوها تند تند سنگ  می انداختند ، لِی لِی می کردند  و بازی پیش می رفت . دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود .ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت ، فرشته رفت  و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت :بچه ها دارن لی لی بازی می کنند ، منو انداختن بیرون وبازی ندادند . مادرش آهی نا محسوس کشید و گفت :«عیب نداره دختر خوشگلم، برو  پلاک بابا رو بردار وبا اون بازی کن.»

ناگهان فکری به سرش زد،  اشکهایش را پاک کرد ورفت پلاک را برداشت ودوید توی کوچه و همین طور که پلاک را می چرخاند داد زد:« من پلاک دارم شما ندارین هِی هِی.»

بچه ها همه دویدند به طرفش  و دورش جمع شدند هر کسی چیزی می پرسید ، عاطف گفت : «مال کیه ؟»مینا پرسید:« میدی منم ببینم ؟» بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت : «فرشته بیا جای من بازی کن بذار من پلاک رو بندازم گردنم .» و فرشته کِیف می کرد. به این فکر می کرد که اگر بابا نیست ، پلاکش هست ،  به این فکر می کرد . که دیگر همیشه میتواند لِی لِی بازی کند ، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره ی عقب افتاده ، پلاک بابا را نشان بدهد و بگوید:« بیا این پلاک رو برای چند دقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو  از مامان  نگیر .»

تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیا و مربیان ، پدرش رو دعوت کردند ، همراه خود پلاک پدرش رو ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و شاید هم مثل پلاک را بوس کنند و در عوض ، پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحانی  و امثال اینها را از مادر طلب نکنند ، به این فکر میکرد که چرا تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و به وسیله این پلاک میتوانست حل کنه ولی حل  نمیکرد . به این فکر بود که .....

ناگهان صدای سمیرا را شنید که با افاده  گفت :« مگه چیه ؟ خودم بهترشو دارم» ، و گره روسری اش رو باز کرد و پلاک طلایی ای را که چند شب پیش یعنی شب تولد برایش خریده بودند ،نشون بچه ها داد . دختر کوچولوها با دیدن پلاک طلایی سمیرا ، دور فرشته را خالی کردند و به طرف سمیرا دویدند .بدری کوچولو پلاک  بابای فرشته رو از گردن در آورد و از هول اینکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همین جوری زمین انداخت و دوید طرف سمیرا ؛ دوباره تنها شده بود ، خیره خیره  گاهی به پلاک بابا و گاهی  به بچه ها  که دور سمیرا را گرفته بودند نگاه میکرد . آرام خم شد ، پلاک را برداشت و گرفت جلوی چشمانش ، اعداد روی پلاک یواش یواش پیش چشمانش تار می شد ، پلاک و زنجیر را توی دستش گرفت و دوباره دوید داخل  خانه ، سخت گریه می کرد؛ به اتاق که رسید دیگر خودش را در آغوش مادر نیانداخت ؛ روبروی مادر ایستاد وبا غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود فریاد بر سر مادر فریاد زد ، مادر همان طور که سوزن میز ، به فریاد ها و ناله های او گوش  کرد و سپس آهسته ، سوزن و پارچه را کناری گذاشت و شروع به صحبت کرد : «عیب نداره مامان جون دختر خوشگلم ، خانم خانوما ، الهی مامان دورت بگرده ، اونها بچه ان ، نمی فهمن ، پلاک بابای تو مال یه قهرمانه ، ماله جنگه ، جنگی که بابای تو جلوی دزدا و دشمنا رو گرفت ، پلاک بابا خیلی ارزشش از پلاک طلای سمیرا بیشتره ، پلاک بابا........»

که ناگهان فرشته پرید توی صحبت مادرش و سرش فریاد زد :« نمی خوام من ای پلاک رو نمیخوام من میخوام لِی لِی بازی کنم من ، من اصلا بابا رو می خوام . من اصلا یک پلاک  طلایی میخوام ، اگه این پلاک اینقدر می ارزه ..... دیگه  گریه مهلتش نداد و از اتاق دوید بیرون .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 15:2 | لينک ثابت |

 هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا

شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا            

سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد

در فکه و شلمچه ، دارا بروی مین شد

چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند

یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و دربند

سارای دیگری در ، مهران شده شهیده

دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده

دوخته هزار سارا ، چشمی به حلقه در

از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر

سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟

دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است

روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است

در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا

ا


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 15:0 | لينک ثابت |

‏اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر

چهل روز گذشت

چهل روز گذشت. نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‏ها بر زبان! روایت درد، آسان نیست. خاک‏های بیابان می‏دانند که سیلی آفتاب یعنی چه؟

تشنگی را باید از ریگ‏های ساحل پرسید تا بگویند آب به چه می‏ارزد؟

هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام. تنگ راه‏های شام، انتظار کشیدند تا صدای قدم‏های کسی بگذرد و دریغ! مسلمانان شهر بیگانه‏اند، غریبه‏اند با برادران خویش! حرف‏ها فاسد شده‏اند پشت میله‏های زندان سینه‏ها. دستی بیرون نمی‏آید که سلامی را پاسخ دهد. فریاد را از قاموس کوفه و شام ربوده‏اند. اراده‏ها را چپاول کرده‏اند. دست‏ها را بریده‏اند. به آدم‏ها یاد داده‏اند خم و راست شوند. کسی نمی‏داند شجاعت چیست و جوان‏مردی را با کدام قلم می‏نویسند؟ چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا! آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود. چشم‏هایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود. اشک‏هایمان را چهل روز است که نشسته‏ایم! چهل روز است که از پا ننشسته‏ایم. زنجیر بر دست‏هایمان نهادند و در میدان‏های شهر گرداندند؛ غافل که چلچراغ را به دیار شب می‏برند. خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبت‏مان بیفزایند؛ غافل که ما صبر را سال‏هاست می‏شناسیم؛ ما صبر را در خانه علی علیه‏السلام آموخته‏ایم.

از دشنه و دشنام کم نگذاشتند. از «گرد و خاک کردن» کم نگذاشتند تا حقیقت پاکی‏مان پوشیده شود؛ ولی چه باک! حقیقت، بی‏نیاز از این گرد و خاک کردن‏هاست. حضرت دوست اگر با ماست، چه باک از این همه دشمنی! زبان‏ها را دستور به سکوت دادند؛ ولی آنچه البته نمی‏پاید، سکوت است.

قلب‏ها را نتوانستند باز دارند از اندوه.

مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل. خطبه‏های زین العابدین علیه‏السلام قیام کرده بود و قد برافراشته بود در جمعیت تا پیام‏رسان خون تو باشد. طنین شهادت تو، پرده‏ها را لرزاند، ریسمان‏ها را گسیخت و قلب‏ها را گشود؛

چهل روز گذشت. اما چهل سال دیگر چهارصد سال،... هم بگذرد، صدای «هل من ناصر» تو بی‏جواب نخواهد ماند.روزگار این چنین نخواهد ماند  دولتِ ظالمین نخواهد ماند

قرن‏ها می‏روند و می‏آیند  پرچمت بر زمین نخواهد ماند

من همان زینبم!

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 14:29 | لينک ثابت |

 

امام علی (ع) رو به مردم كرد : كدام آيه از قرآن كريم براى شما اميدوار كننده تر است ؟
بعضى گفتند: آيه « ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء »
فرمود : اين اميدوار كننده هست ، ولى آنطور كه بايد باشد نيست.
بعضى ديگر عرض كردند آيه « يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه »
فرمود : اين نيز خوب است ، ولى آنكه بايد باشد نيست.
بعضى ديگر عرض كردند آيه « و الذين اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذكروا اللّه فاستغفروا لذنوبهم »
فرمود: اين هم خوب است ولى آن نيست.
مردم همه سكوت كردند ، حضرت فرمود : چرا سكوت كرديد بگوييد ببينم مسلمانها ؟
عرض كردند : نه به خدا سوگند ما آيه ديگرى به نظرمان نمى رسد.

فرمود : از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود : اميدوار كننده ترين آيات كتاب خدا اين آيه است :

وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَيِ النَّهَارِ وَزُلَفًا مِّنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ ذَلِكَ ذِكْرَى لِلذَّاكِرِينَ(114هود)
و در دو طرف روز (اول و آخر آن) و نخستين ساعات شب نماز را برپا دار زيرا خوبيها بديها را از ميان ميبرد اين براى پندگيرندگان پندى است.

داشتم فکر ميکردم «حسنه» چه مصاديقي ميتونه داشته باشه که ناگاه ياد حرف علامه ذيل آيه 23شوري افتادم :
« ...قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَة ً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا... »
که فرموده بودند ، مـراد از «حـسـنـه» هـمـان مـودت بـه قـربـاى رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم اسـت و روايات هم تاييد کننده اين حرف است.

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 11:54 | لينک ثابت |

سالروز پيروزي انقلاب عظيم ايران را به مستضعفين جهان و مسلمانان عموماً و ملت شريف شجاع ايران تبريك عرض مي‌كنم... امام خميني(ره)
با شركت در يوم الله 22 بهمن ملت ايران فردا حماسه اي ديگر خلق مي كند سازمانها نهادها و ارگانهاي مختلف كشور با صدور بيانيه و اطلاعيه هاي جداگانه ضمن گراميداشت سي امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي از قشرهاي مختلف مردم براي حضور در راهپيمايي سراسري يوم الله 22 بهمن و حمايت دوباره از آرمانهاي بلند انقلاب اسلامي و ميثاق مجدد با امام راحل و شهيدان دعوت به عمل آوردند.
در همين رابطه شوراي هماهنگي تبليغات اسلامي در بيانيه اي از همه قشرهاي مختلف مردم هميشه در صحنه و انقلابي دعوت كرد تا با وحدت كامل و حضوري آگاهانه و مقتدرانه در راهپيمايي 22 بهمن شركت و با آرمان هاي امام راحل (ره ) و شهدا و رهبر معظم انقلاب تجديد بيعت كنند.
بنياد 15 خرداد نيز از هموطنان عزيز دعوت كرد تا در راهپيمايي عظيم 22 بهمن شركت كرده و بار ديگر با آرمانهاي امام و شهيدان انقلاب اسلامي تجديد ميثاق نمايند . در اطلاعيه اين بنياد آمده است : بنياد 15 خرداد نيز همپا و همراه فرد فرد ملت شهيد پرور و سرافراز ايران اسلامي ضمن دعوت از كليه هموطنان عزيز به شركت در راهپيمايي 22 بهمن در سي امين سالگرد پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ايران بار ديگر آمادگي خود را براي ادا اين فريضه معنوي و تجديد پيمان با امام بزرگوار امت (ره ) و شهيدان انقلاب اسلامي اعلام و بر پشتيباني هميشگي خود از آرمانهاي انقلاب اسلامي و مقام معظم رهبري (مدظله العالي ) تاكيد مي نمايد.
همچنين جامعه مدرسين حوزه علميه قم در بيانيه اي تاكيد كرد : ضمن تبريك فرارسيدن ايام الله دهه فجر سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني (ره ) از عموم ملت هميشه در صحنه اسلامي دعوت مي نماييم كه با حضور پرشور خود در راهپيمايي 22 بهمن امسال بار ديگر مهر تاييد بر نهضت اسلامي سال 57 و ادامه يافتن آن در دهه چهارم انقلاب اسلامي بزنند .
مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي نيز فرارسيدن تقارن سي امين سالگرد ايام خجسته پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي با پيروزي ملت فلسطين و رزمندگان مقاومت درغزه را به مقام معظم رهبري و ملت بزرگ و سرافراز ايران و تمامي آزادگان جهان تبريك و تهنيت گفت و راهپيمايي 22 بهمن را نمايشي عيني و عملي اتحاد و انسجام اسلامي و ايستادگي در مقابل استكبارجهاني وفزون طلبي آنان خواند.
حزب موتلفه اسلامي نيز در بيانيه خود به مناسبت يوم الله 22 بهمن اعلام كرده است كه اين حزب با گراميداشت ياد شهداي گرانقدر انقلاب اسلامي و تكريم و تعظيم ياد امام خميني (ره ) بنيانگذار جمهوري اسلامي و نيز بزرگداشت جشنهاي سي امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي و دهه فجر همپاي ملت قهرمان ايران در راهپيمايي يوم الله 22 بهمن شركت مي كند .
انجمن روزنامه نگاران مسلمان نيز طي اطلاعيه اي ضمن تجليل از مقام شامخ حضرت امام خميني (ره ) و شهداي انقلاب اسلامي مردم كشورمان را به حضور پرشور در راهپيمايي 22 بهمن فراخواند .
همچنين انجمن آشوريهاي تهران سازمان اوقاف و امور خيريه دانشگاه آزاد اسلامي دانشگاه مذاهب اسلامي كميته امداد امام خميني سازمان ثبت و اسناد و املاك كشور اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان سازمان بسيج دانش آموزي و فرهنگيان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نيروي مقاومت بسيج حزب اسلامي ايران زمين حزب توسعه و عدالت ايران اسلامي مجمع جانبازان و ايثارگران انقلاب اسلامي سازمان تعزيرات حكومتي وزارت امور اقتصادي و دارايي سازمان شهرداري ها و دهياريهاي كشور در بيانيه هاي جداگانه از مردم خواستند مانند گذشته حضور پرشوري در راهپيمايي يوم الله 22 بهمن داشته باشند و مشت محكم ديگري بر دهان ياوه گويان و دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامي بكوبند).بيست ويك بهمن هشتادوهفت روزنامه جمهوري اسلامي ايران.)امام خميني:"هي نگوييد انقلاب براي ما چه كرده؟بگوييد ما براي انقلاب چه كرده ايم."خوب است از خود بپرسيم انقلاب اين عهد الهي و ميراث ارزشمند انبيا واوليا و شهدا چه كرده ايم؟اما قبل از پاسخ بهاين سوال تعمق در سابقه اين عهد ما را در رسيدن به پاسخ مناسب ياري ميدهد..شايد كمترين وظيفه ما اينست كه بدانيم اين گنجينه يك ميراث فردي نيست و احدي حق به حراج آن را ندارد . واين كه :دست كشيدن از آرمان هاي شريف انقلاب اسلامي وبذل وبخشش اصول مقدسش گناهي بزرگ و نابخشودنيست .و اينك تكرار زمان پس از پيامبر (ص) تكرار علي (ع) ومظلوميت و جهل حسودان  و صفين بيگانه  پرستان و نهروان ساده  لوحان .واكنون  سيد علي و ما . و ما اگر خواهان آنيم كه شاهد تكرار تام تاريخ نبالشيم بايد كه "اهل كوفه نباشيم:!!!...........و بدانيم چه بايد كرد .فردا امام وشهدا در انتظار تجديد ميثاقند .

 

واحد سياسي بسيج دانشكده علوم قرآني مراغه

نوشته شده توسط خوشنام - مردانی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 14:39 | لينک ثابت |